۱۲ تیر ۱۴۰۵·۲ دقیقه خواندن1
آغازِ بازگشت... نه با انقلاب، که با نگاه

این بار سارا چیزی را عوض نکرد.
نه کارش را،
نه آدمهای دورش را،
نه مسیرش را.
فقط نشست.
با خودش.
با شمع.
با همان نورِ کوچکی که بهجای فریاد، زمزمه میکرد.
✦
مدتی هیچ اتفاقی نیفتاد.
فقط سکوت بود
و کمی بیقراری —
از آنهایی که آدم را وسوسه میکند بلند شود.
اما او ماند.
شمع کاری نکرد —
فقط روشن بود،
همانطور که او هم فقط نشسته بود،
بیآنکه بخواهد به جایی برسد.
✦
و بعد،
چیزی بسیار کوچک تغییر کرد —
یک سؤال.
نه از جنسِ «چرا باید؟»
که از جنسِ:
«شاید اگر...»
شاید اگر کمی بیشتر گوش بدهم...
شاید اگر کمتر عجله کنم...
همین «شاید»،
آغاز راه شد.
✦
آن روز، کاغذی برداشت.
نه برای برنامهریزی،
نه برای درستکردنِ زندگی —
فقط برای نوشتن.
نوشت: چه چیزهایی برایم مهم است؟
نه آنچه باید مهم باشد —
آنچه واقعاً هست.
نوشت،
و عجله نکرد.
فقط نگاه کرد.
✦
اگر تو هم جایی در این مسیر ایستادهای،
لازم نیست همهچیز را عوض کنی.
امروز فقط همین یک کار را بکن:
یک کاغذ بردار،
و بنویس:
«چه چیزی واقعاً برایم مهم است؟»
بدون درست یا غلط.
بدون عجله.
فقط بنویس.
شاید همین چند کلمهی ساده،
جرقهی مسیری باشد
که مدتها منتظرش بودی.
در CandleWithin کاری نداریم به حلکردن.
فقط همراهیم —
تا وقتی خودت به همان «شاید» برسی.


